تبليغاتX
به نامه خدایی که عشق را آفرید
برای تمام دوستان عزیزم
http://i1.tinypic.com/4qh4yh2.jpg
+ نوشته شده در  86/06/24ساعت 13:20  توسط غزاله  | 

http://i1.tinypic.com/4qh4yh2.jpg
+ نوشته شده در  86/06/24ساعت 13:15  توسط غزاله  | 

+ نوشته شده در  86/06/21ساعت 12:24  توسط غزاله  | 

+ نوشته شده در  86/05/19ساعت 0:38  توسط غزاله  | 

سلام بچه ها (شایدم ادم بزرگها)من واقعا نمی دونم چی بگم............اصلا انتظار این همه استقبال رو نداشتم....واقعا ازتون تشکر می کنم دوستان خوبم حالا که این همه طرفدار پیدا شده منم جواب تشکر هاتونو میدم پس منتظر مطالبم باشید و هیچ وقت خودتون رو فراموش نکنید چون این تنها کاریه که می تونه باعث بشه خدا رو فراموش نکنید...............

قربونتون

 زود برمی گردم

با خبر هایی که دوست دارید بشنوید

+ نوشته شده در  86/05/01ساعت 12:28  توسط غزاله  | 

راستي ببينم شما ها لي لي و جيمزو البوس پاتر رو مي شناسيد؟؟؟؟

نه ابله اونارو نمي گم اونا که خدابيامرز شدن رفتن تو بهشت(البته قسمت جادوگران)منظورم برو بچه هاي هري پاتر

و جيني ويزليه(که بعد از ازدواج با گل پسر پاتر فاميليش به پاتر تغيير کرد)حالا زياد کف نکن با ما باش تا اخرش..................

هيچي ديگه...........خلاصه روز اول مدرسه هاست والبوس(پسرکوچولوي هري و جيني)از اينکه توي گروه اسلايترين بيفته

خيلي ناراحنه(همون ناراحت ما...)و مامان جيني ميگه:"اووووووووووووووو گل پسر take it easy ".همشم باجيمز(داداش بزرگه )

جنگ دارن مثل من و مهرگان........جيمز همش البوس رو اذيت ميکنه و ميگه:"ممکنه بيفتي تو گروه اسلايترين..."

راستي يادم رفت بگم که الان هري 36 ساله ست ....يعني 19 سال بعد.........اين اتفاقات داره مي افته.............

خلاصه ميرن ميرسن به ايسگاه قطار که رون خان با دخملش "رزي خانوم"(البته تو کتاب نوشته Roses )ميرسن

هاااااااااااااااااا اي که وگفتم دخمل رون و هرميون بيده(فيلم هنديه ديگه......... .بيشين ببين ....)بعد رون به هري ميگه:"هرميون باورنمي کرد

وقتي بهش گفتم که دوره ي رانندگي مشنگ ها رو با موفقيت پشت سر گذاشتم.بعدشم ماشينو پارک ميکنه و رز کوچولو

رداشو ميپوشه..........اين رز کوچولو مخ مامان جونشو داره ولي داداشش هوگو.............(اره داداشم داره اسمش هست هوگو....)تقريبا خل بازي هاش مثل بابا رونشه

بعدم دراکو مالفوي رو مي بينن و با اکراه بهش نگاه ميکنن ....حالا دراکو واسه چي اومده؟؟؟؟؟ده واسه ثبت نام پسرش ديگه.........ببخشيد منظورم

اين بود که واسه سوار کردن بچش به قطار سريع السير هاگوارتز اومده .........البته اونم سرش بي کلاه نمونده و زنش رو هم با خودش به ايستگاه

قطار اورده(که احتمال داره همون همکلاسيش باشه............با اين وضعي که اينا پيش گرفتن......)هيچي ديگه بچه هاي لوپين هم ميان اسم هاشون هست : تدي(دختر بابا که سرو گوش جيمز واسش ميجنبه................)

و البته ال (Al پسر باباست)..................... اقا بسه ديگه بيشتر از اين نمي شه چشمام دارن کور ميشن الان ساعت 1:1 دقيقه بامداد به وقت ايرانه و من ديگه حاضر نيستم بيشتر از اين

هيجان هري رو لو بدم........................................شبتون بخير .خواباي هري پاتري ببينيد .................

من کتاب رو به تنهايي تموم خواهم کرد و اگه دلم براتون سوخت بازم در جريان مي ذارمتون ..................

قربون همتون

جینی بیدم...

صبر کن............ساعت 1:20 دققيقه ست دلم نيومد اينو ننويسم.....................اينم اخرين جمله ي کتاب که با زخم تموم مي شه...............

شاعر ميگه که(منظور همون نويسنده ست...........):"زخم نوزده سال بود که ديگه هري رو ازار نميداد .همه چيز رو به راه بود................"

اينم اخرش ديگه از جونم چي مي خواين؟؟؟؟؟بذاريد بدون عذاب وجدان بخوابم......اي ي ي گردنم...........

ديگه جدا شب همگي خوش............................

 

 

+ نوشته شده در  86/05/01ساعت 12:10  توسط غزاله  | 

عشق خداست و خدا عشق است.هرگاه قلبی از تهی بودن خالی شد از عشق خدا لبریز می شود.

 

+ نوشته شده در  83/11/04ساعت 9:12  توسط غزاله  |